
یادداشتی بر رمان «لبخند شیطان» نوشتۀ ببرک ارغند
«لبخند شیطان»، نامیست که در نخستین نگاه آدم را به یاد داستانهای بلندی از امیر عشیری و ارونقیکرمانی میاندازد؛ نویسندهگانی که روزگاری برای خود اسم و رسمی داشتند و بر داستانهای مهیج و بازاری خود را نامهایي مثل «جای پای شیطان» یا «شیطان در میزند» میگذاشتند.
چنانچه این داستانها، پیش از رواج فلم و تلویزیون به گستردهگی اکنون، دنیایی از مخاطبان را در جامعههای فارسیزبان، به خود جذب میکردند.
اما لبخند شیطان از آن دست رمانها نیست، بلکه یک قصۀ بیخی ریال، در برههیی از تاریخ معاصر است. نخستین برگهای آن سال 1370 هـ .خ را نشان میدهد و از زندهگی خانوادهیی که در مکروریان کابل زندگی میکنند، حکایت دارد. این خانواده شامل یک زن، یک دختر جوان و دو دختر نوجوانیست که بر سر اوضاع سیاسی و آیندۀ خودشان،
گمانه زنی دارند. این افراد، خانم و دختران لونگ خان صفدریست که یکی از کارمندان بلندپایۀ رژیم خلقیها و پرچمیها بوده است و مدتی شده که از روی پیشبینی سقوط رژیم دکتور نجیبالله، با پسر جوانش به اروپا رفته است و در پی آن است که سایر اعضای خانوادهاش را نیز از کابل آن روزگار، بیرون بکشد.
نویسنده از چنین برشی زندهگی این خانواده را دنبال میکند و آنچه در ادامۀ رمان اتفاق میافتد، ماجراهاییست که شخصیتها را میسازند و سرنوشت آنها را تعیین میکنند.
در سالهای پسین، بسیاری از آثار داستانی افغانستان با مضمون جنگ خلق شدهاند؛ داستانهایی که غالباً ادبیات افغانستان را از همین زاویه، به جهان و کشورهای همسایه معرفی کرده اند.
لبخند شیطان نیز یکی از این گونه رمانهاست؛ اما روایت صاف و محض، این رمان را بیشتر به مجموعهیی از حوادثِ دستچین شدۀ خاطرات کسی نزدیک ساخته که در اوایل دهۀ هفتاد هجری از جنگهای داخلی کابل گریخته و به اروپا رفته باشد. بنابراین کمتر میشود آن را با رمانهای برتر این دهه قیاس کرد.
خوانندۀ امروزین داستان، دیگر کسی نیست که با روایت محض کنار بیاید و اجازه بدهد که نویسنده چونان کارگردان سینما، تصاویر و موقعیتهای خلقکردهاش را با پتک روایت بر مغز او بکوبد و حتا یک لحظه به خواننده اجازۀ همراهی با متن را ندهد. متن باید خواننده را در دو جنب با خود بکشد؛ یکی در سطح و دیگری در عمق.
در سطح، این کار را روایت انجام میدهد و در عمق، خلق یک نثر داستانی میتواند خواننده را به دنبال خود بکشد؛ نثری که گفتوگو، تکگویی درونی، توصیف فضا، رویدادها و شخصیتها را چنان بههم گره زده باشد که خواننده خود را بخشی از آن اثر بیابد. نه اینکه با تعلیق مفرط، او را به دنبال خود بدواند که بیشترینه رمانهای ريال و پرحادثه، با چنین ترفندی پر و بال خوانندۀ خود را میبندند.
به گمان من، اگر از بحث مضمون لبخند شیطان بگذریم؛ این قصه، با همین رویکرد بنا شده است. رویدادها، منطقی و بههم پیوسته است. خیلی کم اتفاق میافتد که نویسنده برای حادثهیی، فضایی ایجاد ناکرده آن را بیان کند.
تنها در بخشهایی، جمیله شخصیت نخست داستان، زمان زیادی را در لباس دیگری، در یک محیط جنگی و مردانه، خود را مرد جا میزند و با آنکه فضاهایی خلق میشوند، تا منطق حضور جمیله را در چنین نقشی ضعیف نشان دهد، اما با آنهم داستان با اتکا به اقناع نویسنده کش داده میشود. باقی رویدادها، منطقی اند و بیشترینه به واقعیت نزدیک.
آنچه در این رمان تعلیق مفرط ایجاد کرده است و پرخاشگرانه، خواننده را به دنبال خود میکشاند، میزان رویدادهای صد در صدیست.
به این معنا که همۀ رویدادها در اوج اند. تنها آغاز داستان با گفتوگوها و توصیفهای نرم، بدون کدام رویداد مهیج بیان شده اند، اما پس از اینکه در فصل دوم این رمان، زمینهیی برای رویداد بزرگی چیده میشود، تا پایان جلد دوم ـ زمانی که جمیله در دریاچهیی غرق میشود - خواننده در هر صفحه منتظر رویداد جدیدیست.
روایت، در این رمان حرف اول را میزند. جغرافیای داستان، مسیری از کابل تا اروپاست که به سادهگی میتواند خواننده را در خطی از رویدادهای بههم پیوسته قرار دهد. راوی شخص سوم است؛ دانای کل به تمام معنا. گاهی مونولوگهای این دانای کل، برای خواننده غیرقابل تحمل میشود؛ طوری که حدیثه در بخشی از فصل اول این داستان، دربارۀ جنازۀ رستم خان میاندیشد،
پس از آن به درون زن او، عایشه، گریزی میزند، از آنجا به افکار نمایندۀ حزب و همین گونه تا افکار بههم ریختۀ ملای مکروریان و تمام آدمهایی که در بالای جنازه حضور دارند. موضوع به همین جا ختم نمیشود.
حدیثه به اضافۀ به یاد آوردن صحنههایی از جنازۀ رستم خان تا گورستان، افکار همۀ حاضران را گشت میزند و در مواردی هم پیشبینی میکند، تا جایی که خود را در صورت نادرشاه مییابد و آن را به گونهیی مجسم میکند که فریاد میزند. ظاهر کجاستی؟
این مردم وحشی را از اینجا بران! سردار ولی تو کجاستی؟ چوبک زیر بغلت کجاست؟
حدیثه افزون بر اینها در یک نفس، سری به اوضاع اجتماعی میزند و بخشهایی از وضعیت سیاسی را نیز تحلیل میکند. بدون شک، کاربرد این گونه تکنیک از جایگاه دانای کل، کار جدیدی نیست؛ اما انکار نمیتوان کرد که قوتی را نشان نمیدهد و بر عکس در یک داستان ريال، بیشتر ضعف تلقی میشود.
نویسنده به جای آنکه فضای داستان را با تکنیکهای جدیدی آماده بسازد، دست به دامن یکی از سنتیترین تکنیکها، در داستانش شده است.
راوی، به چند فضایی داستان باور ندارد و همیشه از شانههای شخصیتهای اصلی به پیرامون نگاه میکند و این موضوع، در بیشتر از موارد سبب میشود که نگاه راوی به سایر شخصیتها کمی با تعصب آمیخته شود و در جایگاه یک داور قرار گیرد تا راوی. چنانچه همۀ آنهایی که سازندۀ رویدادهاستند، سیاه به نظر میآیند.
در تمام طول داستان، چند چهرۀ معدود هستند که از جنگ و فضای آن متنفر اند. بقیه همان شیطانهاییستند که مسمای کتاب را میسازند. شگردی که راوی در دنبال کردن شخصیتهای اصلی در نظر گرفته است، بیشتر به رمانهای پولیسی شباهت دارد که نقش شخصیت را در داستان، تا حد قهرمان پایین آورده است و از همین سبب است که احساسات خوانندۀ ساده را زودتر از خِردش برمیانگیزد و به میزان بالایی آن را در پی روایت میکشاند.
رمانهایی حجیمی چون «لبخند شیطان»، فضای بهتری برای وارد شدن در جبهۀ مخالف و درون ضدشخصیتها دارد که مجالی برای تأمل در خواننده ایجاد میکند، تا در موقعیت آنها قرار بگیرند و خودشان داور حوادث باشند. در این حال، موقف شخصیتهای اصلی نیز بهتر روشن میشود و به ویژه اینکه رویکرد رمان، تاریخی باشد و آن هم ريال.
اما، راوی کمتر در چنین موقعیتی قرار میگیرد و از اینرو، میزان فاصله میان شخصیتها و ضدآنها زیاد میشود و شخصیتها به دو تیپ سیاه و سپید موضع میگیرند که در نهایت میزان بالای این رویکرد، داوری نویسنده را دربارۀ قضایای تاریخی، غیرمنصفانه نشان میدهد.
نثری که در این رمان به کار رفته است، زیاد توصیفی نیست و به گمان من، پختهگی کار نویسندهیی را نشان نمیدهد که حداقل سیسال تجربۀ نویسندهگی را پشت سر گذشتانده باشد. توصیفها در این نثر دچار تزلزل اند و در جاهایی که نیاز است، قرار نمیگیرند. چنانچه در فصل نخست این رمان، نویسنده به چنین باریکبینی که حتا نزدیک به ناتورالیسم است، مینویسد:
«جمیله پیش پنجره رفت، پردۀ نازک و سپید آن را با انگشتش کنار کشید. سرش را پیش کرد و بیرون را از پشت شیشههای خاک نشسته نگریست. چند تا بچۀ بلاکی خودشان را دید که با سرهای شانه کرده و پتلونهای اتو خورده با یکدیگر قصه داشتند.
سه تا دختر جوان که موهایشان را دم اسپ کرده بودند، با لبهای سرخ کرده از پیششان میگذشتند. ناز و نخره از حرکاتشان جلوهگر بود. پرده را دوباره رها نمود و جسد خشکیدۀ مگسی ـ که میان پرده و شیشه جان داده بود ـ پایین روی تاقچه افتاد.»
اما، هر قدر که خواننده به برگهای دیگر میرسد، این توصیفها کمتر دیده میشوند. گاهی هم، وجود این توصیفها که در جاهای مناسب آن خیلی لازم به نظر میآیند، فراموش میشوند. نویسنده شتابزده، مثل خوانندهاش اصل داستان را دنبال میکند و غافل از این است که در کنار خلق یک قصه، او باید خالق یک نثر داستانی نیز باشد. از اینرو نثری که لبخند شیطان با آن نوشته شده است، یک نثر داستانی نیست.
گفتوگوها به صورت گویشی نوشته شدهاند که آنهم یکدست نیست. دلیل اصلی اين كار روشن نیست. خواننده در جایی پیشینۀ «در» را «دَ» میخواند و در جای دیگر به صورت «در». یا واژۀ «است» گاهی همینگونه به کار رفته است و گاهی هم به گونۀ گویشی آن «اس». افزون بر اینها، به دلیل خلق شخصیتهایی از ولایتهای مختلف، لهجههای گوناگون در گفتوگوها بهکار رفته است که فهم آن را برای یک خوانندۀ فارسیزبان غیرافغانستانی دشوار میسازد.
زبان نوشتار برای داستان پارسی که جغرافیای خوانندهگانش از همدان تا نواحی سینکیانگ چین پهن شده، بهترین گزینه است. درست است که گویشهای گوناگون زبان پارسی، ظرفیتهایی برای تقویت این زبان شمرده میشوند، اما در زمان خلق یک متن هنری، تنها زبان باید در نظر گرفته شود، نه حواشی آن. هر چند این یک حکم مطلق نیست.
اما، آنچه در این رمان قابل تحسین و توجه است، یافتههای جامعهشناختی و تاریخی این سرزمین است که بدون شک از نقاط قوت این داستان به شمار میروند. ملغمهیی بزرگی از روایتهایی که در جنگهای دهۀ هفتاد خورشیدی در کابل، میان مردم دهان به دهان میچرخید.
داستانهایی از جنایات جنگی نظیر قتلهای دستهجمعی، پستان بریدن زنها، چور و چپاول خانهها، اختطاف، میخ کوبیدنها، فضلۀ آدمیخوراندنها و سایر جنایاتی که تا هنوز مورد بحث و پیگیری نهادهای مدافع حقوق بشر اند. از سوی دیگر، نگاه مردم عادی نسبت به دین، سیاست، اجتماع و تاریخ از زبان شخصیتهای این داستان است که اطلاعات گستردۀ نویسنده را نسبت به جامعۀ افغانستانِ آن روزگار نشان میدهد.
بخش اعظمی از رویدادهای این رمان، در افغانستان میگذرد که نویسنده تلاش کرده وضعیت مردمی را در متن جنگ نشان دهد و این گیرودارها تقریباً تمام جلد اول رمان را پر کرده است. پس از آن، نویسنده با شخصیتهای رمان به بیرون از افغانستان میرود که بُعد دیگری از بدبختی مردم این سرزمین را در روزگار مهاجرت به تصویر میکشد.
رمان لبخند شیطان با توجه به وضعیت رمان فارسی، از منظر تکنیک در آستانۀ دهۀ نود خورشیدی، رمان موفقی نیست و برخلاف آنچه در پشت جلد آن کتاب نوشته اند:
«به باور عدهیی، رمان لبخند شیطان ادبیات داستانی ما را به مرحلۀ جدیدی از تکامل خود وارد ساخته است.» به باور من، این رمان، قصهییست در ادامۀ آن قصههای خامیکه از چنتۀ نویسندهگان خام ما تا به حال بیرون آمده است.




نظرات