
نگاه سیاسی به پدیدههایی چون تاریخ، فرهنگ، هنر، زبان و… زمینه را به گونهیی میچیند که شناخت مفاهیمی از این دست، به دور از واقعیتهای آنها بررسی گردند. در پی آن به گونهی طبیعی، ارباب سیاست با هر سلیقهیی که بخواهند، میتوانند شناخت آدمهای جامعهیشان را تغییر دهند و آدمهایی که به این پدیدهها از پس عینک ارباب قدرت نگاه میکنند، کسانی نیستند جز همان «گرگوار سامسا»هایی که «فرانتس کافکا» در «مسخ» خود آنها را توصیف میکند. سركوب، کشتار، تطميع، فريب، جعل و دهها ترفند ديگر كه بر بنیاد سنتهای ناپسند سیاست، يك جامعه را به دنبال خود میکشاند، به راحتی مسیر تاریخ را آلش و آدمهای آن جامعه را مسخ میکند.
سادهترین این ترفندها، جعل و دروغ است که ارباب سیاست آن را به خورد مردم میدهند و آرام آرام خیلی از واقعیتهای اجتماعی، بر بنیاد آنها شکل میگیرند.
در چنين شرايطي، هنرمندان ناآگاه و بیمسوولیت، ناخواسته ابزار اين مسخسازيها قرار ميگيرند، آنها احساسات مردم را در همین مسيري دروغين بر میانگيزند، مسيري كه هدف حاكمان و نگرش مسلط سياسيست. هم هنرمندان ناآگاه و هم مردمیكه احساسات خود را در پي اثر اين هنرمندان بروز میدهند، ناخواسته به اين مسير كشانده میشوند؛ تا جايي كه در مرحلهیی، این دروغها ایمان آنها را میسازند.
افغانستان چنين جامعهییست، جامعهیی که بر بنیاد برتری جوییهای قومی در سدهی نوزدهم میلادی به وجود آمد و از قضا در جو مسلط ناسیونالیزمخواهیهای منطقه و جهان برابر شد و زیر این چتر همه چیز رنگ عوض کرد و در درازای یک سده همه چیز مسخ شد.
تعریفها زیر این چتر شکل گرفتند. هویتها در زیر همین سایبان تعریف شدند و رفته رفته در هر برههیی از زمان پوست بدل کرد و راه خود را ادامه داد تا سرانجام به واقعیتی رسید که ما امروز با آن زندهگی میکنیم.
اما، نکتهی آزاردهنده در این تاریخ پر از جعل و تزویر، کمینگاهیست که هنرمندان این سرزمین در آن نشسته بودند و تا هنوز هم از همان چشمانداز به جهان مینگرند.
آنهایی که به ادبیات، موسیقی، تیاتر، نقاشی، سینما و سایر هنرها در طول این یک سده پرداختند، بیگمان کسانی بودند که دست به سینه و بدون آگاهی در خدمت نظریههای ارباب جعل و کارخانههایی که تاریخ و هویت تولید میکردند، ایستاده بودند. نخست پردازندهگان ادبیات این کار را آغاز کردند، پس از آن پردازندهگان موسیقی راه آنها را ادامه دادند، هنرمندان سایر هنرها با توجه به عدم رشد گسترهی هنریشان، چنین موقعیتی کمتر برایشان پیش آمد. چنانچه سینما، نقاشی، تیاتر و… هنرهای ناشناختهتری ماندند و از این رو کمتر مورد توجه اربابان جعل قرار گرفت.
مکتبخانهی «سراجالاخبار» شاگردانی را در زمینهی ادبیات پرورش داد که از آن در برانگیختن احساسات مردم برای تقویت ناسیونالیزم افغانی، استفادهی خوبی صورت گرفت. کسانی چون عبدالعلی مستغنی، عبدالهادی داوی، محمدانور بسمل، قاری عبدالله، عبدالحق بیتاب و دیگران یا مستقیم از سوی افکار محمود طرزی در این راستا تغذیه شدند و یا هم غیر مستقیم به حدی متأثر بودند که تمام نیرو و توانشان را برای بسیج احساسات مردم در شعر ـ شعارهای ظاهراً «ملی» به کار بردند.
آن چه در آن برههی زمانی در ادبیات کار میشد، بیشتر شعر بود و سایر ژانرهای ادبی کمتر طرفدار داشت، اما داستان و نوعی که در آن زمان به نام نثر ادبی معروف بود، به پیمانهی کمتری در این راستا استفاده شدند.
از این که ادبیات منبع تغذیه فکری سایر هنرها در جامعهی افغانستان آن روزگار به شمار میرفت، موسیقی نیز چنین روشی را در پیش گرفت. چنانچه نامیترین موسیقیدان آن زمان استاد قاسم هندیالاصل به تأسی از طرزی و شاگردانش به سرایش آهنگهایی دست زد که ظاهراً «ملی» بودند.
خیلی بیدادگرانه خواهد بود که از جایگاه امروزی، درک تاریخی و بینش سیاسی این هنرمندان داوری شوند، اما دو نکتهی بنیادین در این زمینه هنوز هم قابل نقد است. یکی، ماهیت هنر است که اعتراض، بازآفرینی، بازتاب واقعیتها و هر آن چه را که نگرش حاکم مجال بروز نمیدهد، هنر آن را ابراز میدارد و تاریخ یک سدهی پسین نشان میدهد که چنین ظرفیتی در هنرمند این سرزمین نبوده است. دوم، این که هنوز هم باوری را که مکتبخانهی سراج الاخبار به هنرمندان روزگارش تزریق کرد، جهانبینی مسلط هنری این سرزمین است و در یک سدهی گذشته کمتر هنرمندی، گاهی از دایرهی نگرش دروغین سیاسی ـ تاریخی پا بیرون گذاشته است و این به خوبی عدم درک و شناخت این گروه را از پدیدهیی به نام تاریخ نشان میدهد.
در هر صورت، غوغای «ملی گرایی» برای گروهی نتیجهی خوبی داد و به سبب عقبماندهگیهای گوناگون در سطوح مختلف این جامعه تا امروز کماکان چنین وضعیتی ادامه دارد. امروزه با آن که بخشهای بزرگی از جعلکاریهای تاریخی افشا شده است، مفاهیم سیاسی و اجتماعی رنگ واقعی گرفته اند.
شعارهای پرطمطراق و ظاهراً ملی نمیتوانند افراد نخبه و آگاه را زیر چتر خود به سوی اهداف قبیلهای و برتریجوییهای قومی بکشانند و در چنین حالی، خردمندانه آن خواهد بود که همه مقولههای این سرزمین، بر محور ماهیت انسان و واقعیتهایی که با پنجههای جعل و دروغ خفه شده اند، دوباره تعریف شوند. اما جو مسلط سیاسی، قانون محافظهکار و پافشاریهای سیاستمداران سودجو بر تداوم تاریخ دروغین، هنوز هم کار خود را میکند. درست مثل گذشته، فرهنگ را هنوز هم در قبضهی خود دارد و به آن مجال نمیدهد تا در پرتو واقعیتهایی شکل بگیرد که خوانش مسلط سیاسی آن را تعریف نکرده باشد. در چنین فضاییست که هنرمند بیمسوولیت، بدون کوچکترین آگاهی و شعور تاریخی سر میرسد و از سر غریزه پی در پی تکرار میکند:
بگو اي وطنه كي آباد میكنه/ او جانان /امريكا/ پاكستان/ اورسيه/عربستان/ ني ني ني ني/ بيژن جان قندزي، بيژن جان قندزي/ خدا خوارتان نكنه او مردم / خدا زارتان نكنه او مردم/ اين وطن، وطن توس/ اين وطن، وطن مهس/چرا برف خوده ده بام دگا پرتيم/ چرا حرف خوده ده دان دگا پرتيم/ وختي كيفشه میكنيم خاني ماس، هه/ وختي ميويشه میخوريم باغ ماس هه/ مگم وختي فصل بيش و كم آمد/ وختي كه غم آمد
و ستم آمد/ يك دفه دگه جهاني ميشيم/ با برادر دشمن جاني میشيم/ هيسه و قصه يادما ميره، باز/ استوري ميشيم و كهاني ميشيم/ چشم ما ده جيب دگا بند ميمانه، باز/ مرغ ما ده شاخ دگا بيت ميخانه باز/ خود ما آباد میكنيم وطنه/ خود ما پرورش ميتيم چمنه/ من نكنم، تو نكني، او نكنه/ خي كي میكنه هه؟/اوساما؟ اوباما؟ گرباچف؟
سركوزي؟/ني ني ني ني ني ني ني ني ني/ بيژن جان قندزي، بيژن جان قندزي/ يكي را ده جان ديگه ميندازن/ بين ما و تو خط كشي میكنن/ بيادركشي میكنن/ يكي جنوبي ميشه يكي شمالي/ يكي حقيقي ميشه يكي خيالي/ يكي دانشگاه ميگه و ديگه پوهنتون/ سر يك كلمه راه ميندازن جوي خون/ مگم كسي از سبق پوهنتون خبر نداره/ كسي سوي خود دانشگاهها نظر نداره/ پوهنتون شد بي سبق/
دانشگاه بي گپ حق/ چطو ماره غرق گپاي ناقي میكنن/ مگم خودشان كار پتاقي میكنن/ يكي ماره افغانستاني ميگه/ ديگش افغاني ميگه/ مگم ما خو همگي افغان هستيم/ شكر مسلمان هستيم/ خون كل ما و شما يك رنگ اس/ چرا بين ما و شما اي جنگ اس/ برادر با برادر/ حسابكش برابر/ دين يكي خدا يكي/ گپ يكي مدا«مدعا» يكي / چرا از گپاي خدا و راستي میرنجيم/
چرا اول گپاي خوده نمیسنجيم/ براي(بر آ) د ميدان و گپ حقه بگو ني/ بان(بمان) روي ورقه از پشت ورق بگو ني/ بگو خدا بگو حق بگو حق حق حق حق حق حق/ نر واري شير واري/ نه گوسفندي، نه بزي، كي واري؟/ ني ني ني ني ني ني/ بيژن جان قندزي، بيژن جان قندزي / اوساما، اوباما، گرباچف، سركوزي/ اوساما، اوباما، گرباچف، سركوزي/ اوساما، اوباما، گرباچف، سركوزي/ برآلا و بيرقي،
نه خپ خپ و نه دوزي/ بيژن جان قندزي، بيژن جان قندزي/ دشمناي رنگه رنگه ، سياه و سفيد شش طرف/ بهر قتل جواناي ما كشيده صف/ يكي را پشتون گفته، ديگه ره تاجيك میگن/ يكي را هزارگي ديگه را ازبك میگن/ يكي پشت تو پت ميشه، يكي پشت مه/ يكيش به تو شريني ميته و يكيش به مه/ مه میمانم اي طرف، تو میماني او طرف/ اي مره تفنگ میته،
او تو ره تفنگ میته/ تو كتي مه میزني، مه كتي تو میزنم/ آخر كار چه ميشه دم دم دم دم دم دم... اخ/ دل ماره كفاندن/ سي مليونه پشت گپاي ناقي«ناحقي» دواندن/ هر طرف تلك انداختن بر ما خو/ اتن پشك انداختن سر ما خو/ اي طرف تلك، او طرف تلك، هر طرف تلك/ اتن پشك، اتن پشك، اتن پشك/ دنيا پيش چشمايم فلم شاهرخخان شده/ بچه فلمه ناجوانا میكشن/ دختر فلمه بدماشا«بدمعاشها» میبرن/ فلم ناكامیداره/
كار ما خامیداره/ سبك بيتاي مره بچا رب ميگه/مگم اي ره فراد جان دريا گپ ميگه/ خيره «خير است»كه بيتاي مه وطني نيس/ خيره كه سازاي مه محلي نيس/مگم حقيقت مه خو محليس ني؟/ دلك بيچاري مه خو وطنيس ني؟/به خدا و به قران مه شماره دوس دارم/ برآلا و به يقين/ ني خپ خپ و ني دوزي(دزدي)/ بيژن جان قندزي، بيژن جان قندزي.
این یکی از ترانههاییست که این روزها خیلی زیاد از سوی رسانههای تصویری پخش میشود و من آن را به سبب غلظت و میزان موضوعی که مورد بحث است، انتخاب کردم. خوانندهی این ترانه یکی از طرفداران موسیقی «رپ» است که با این نوع در اروپا آشنا شده است.
موسیقییی که دلیل ایجاد آن از سوی سیاهپوستان امریکایی، اعتراض بر نادیده گرفتن حقوقی بود که از سوی سپیدپوستان بر آنها اعمال میشد. اما این نوع که در موسیقی افغانستان طرفدارن کمتری هم دارد، در اثر تبلیغ ملیگرایی به راحتی در اختیار خوانش مسلط سیاسی قرار میگیرد.
شاید وجه هنری این ترانه در حدی نباشد که ذهن خلاق مخاطب نخبه و منتقدان موسیقی و ادبیات را به خود جلب کند، اما «سانتیمانتالیسم» مفرطی که در این ترانه وجود دارد، جمع زیادی از شنوندهگان عادی را به دنبال خود میکشاند که این خود برای ارباب سیاست و نظریهپردازان جعل، بسنده است. چون این سیاهی لشکر است که حتا در نظامی چونان «دموکراسی» صندوقهای رای را پر میکنند.
شنوندهی ساده و ناآگاه به زودی زیر تأثیر این ترانه میرود، به گونهیی که همهی فهم تاریخی ـ سیاسی و شناختی که یک شنوندهی عادی این آهنگ دارد، در این ترانه گنجانده شده است. در اثر تبلیغ ملیگرایی یک شنوندهی کماطلاع میداند که یک کشور را غیر از اتباع آن کس دیگری آباد نمیکند.
نباید بدبختیهای این کشور را به گردن دیگران بیاندازد، هیچ کشور دیگری افغانستان را به ترقی نمیرساند اگر خود آدمهای این سرزمین در آبادانی آن نکوشند و با هم بسیج نشوند، بدبختیهای بیشتری به بار خواهد آورد. در ادامهی این مقدمهی ظاهراً ساده، آوازخوان طبل این نگرش را محکمتر میکوبد و دریافتهای عجیب و غریب خود را که برخاسته از واقعیتهای اجتماعی این سرزمین است، ناآگانه فریاد میزند.
چنان چه دادخواهیهای زبانی را که ریشه در تبعیض و استبداد قومی یک سده دارد، نوعی رفتار سیاسی از سوی افرادی عنوان میکند که برای منافع خودشان میاندیشند. تفاوت «افغانی» و «افغانستانی» را در هیأت یک پدیدهی زشت «تضاد آفرینی» بیان میدارد
و طوری به خورد مردم میدهد که گویا این انگارهها تنها باعث ایجاد شگافهای زبانی و قومی در میان مردم میگردد، غافل از این که رفتارهای سیاسی در تاریخ معاصر چهگونه بوده است، هویت سازیهای قومی چهگونه صورت گرفته و چرا به اقوام دیگر تعمیم داده شده است؟
هر چند خردمندانه به نظر نمیآید که در یک قطعهی موسیقی همهی این دریافتها را در نظر داشت، اما پرسش خلق چنین قطعه بر بنیاد دادههای دروغین مطرح است که با رویکردی مردمفریبانه تبلیغ میشود. آنهم که تمام دریافتهای اینچنینی زیر چتر مسلمان بودن و خون همه سرخ بودن، محک میخورد و داربست تأثیرگذاری را محکمتر میسازد.
هنرمندانی از این دست، تنها به فکر رضایت مخاطبان هستند، دیگر برایشان مهم نیست که اصل ماجرا چه است. مخاطب این سرزمین با توجه به زمینهی آگاهی و داناییاش، به زودی فریب این گونه شعارها را در قالب یک آهنگ میخورد. چنانچه وقتی آوازخوان برایش میگوید:
خون همهیک رنگ است، همه مسلمان اند و خدای همه یکیست، او اقناع میشود و از این که هیچگاهی آگاهی و فهم در جامعهی این کشور مسألهی مهمی نبوده است، آوازخوان هم ناآگاهانه به این نکته انگشت میگذارد و میگوید که ورق را بگذار و از پشت ورق صحبت بکن و این خود دال بر آن است که در این کشور چه قدر آگاهیستیزی ریشه دارد. «ورق» در این جا نشانهی «کتاب» است
و در این قطعه، جایگاه این نشانه تا حد «توطیه» سقوط میکند. فهمیدن و دانستن واقعیتها به باور آوازخوان، نشانهی پراکندهگی و نفاق است که آدم را به یاد حرف سردار نصرالله خان میاندازد که به برادرش حبیب الله خان در پی مخالفت با معارف گفته بود که از معارف مشروطه میزاید و مشروطه نقطهی مقابل تسلط شرعی سلطان است.
انگارههایی که در ذهن مردم از جنگ و بحران باقی مانده است، از سوی خواننده بدون هیچ بازخوانی هنری نعل به نعل روایت میشوند و پردهی ملیگرایی علت و معلولهای اجتماعی ـ سیاسی آن را میپوشاند. چنانچه یک سیاستمدار سودجو، ریشهی بحران و جنگهای این سرزمین را در دستاندازیهای بیرونیها میداند.
خواننده با همان قیاس، علتها را در وجود افراد سیاسی جستجو میکند، بدون توجه به پنداری که رفتار این افراد سیاسی را ساخته اند. در حالی که گفتارش نشان میهد، خودش نیز به همان پندار باور دارد و تفاوت آنجاست که او سیاست نمیکند و قدرت را در قبضه ندارد، اگر نه از لحاظ فکری تفاوتی با سیاستمدار این سرزمین ندارد.
این قیاس شنونده را به نتیجه میرساند، چون انگارهی مشابهی از واقعیتهای سیاسی اجتماعی در ذهنش وجود دارد، از این رو به راحتی خود را با خواننده همزاد میپندارد و آوازخوان از این قیاس سودی بیشتری میبرد، به گونهیی که با پیشخوانی روایتی از درامههای فلم هندی که پرطرفدارترین سینمای این جامعه است، ادعای خود را به ذهنهای سادهپسند میکوبد و به این ترتیب همه گپهای خود را جمعبندی میکند.
این حکم کلی به سادهگی میتواند همه دریافتهایی را که برخاسته از عدم آگاهی و درک نادرست از تاریخ، فرهنگ، هنر و زبان است، به مخاطبی که آنهم در چنین موقعیتی قرار دارد، به باوری چونان ایدیولوژی برساند.
در هر صورت، خوانندهی این ترانه نخستین فردی نیست و نخواهد بود که اینگونه غوغای ملیگرایی راه میاندازد و هویتی را تبلیغ میکند که نیازمند بازخوانیست. این برنامه بازهم ادامه خواهد یافت. تاریخ معاصر کمتر هنرمندی را بهیاد دارد که هویت حقیقی این سرزمین را در هنرش بازتاب داده باشد.
شاید ملیگرایی پدیدهی بدی نباشد، در جهان کنونی کسی نیست که به خاک و هویتی تعلق نداشته باشد. اما این خاک و هویت برای آنهایی که حقیقتشان در شناسنامههای شان نوشته نمیشود و از شنیدن نام سرزمینی که به زور و جعل بالایشان نهاده شده است، رنج میبرند، کمتر از بیهویتی و بیوطنی نیست.
از این رو تبلیغ ملیگرایی و هویتی که بخش بزرگی از آدمهای این سرزمین فریب آن را خورده اند، تنها برای آنهایی سود دارد که سالهای سال است ادعای برادر بزرگی دارند و به زور و تزویر هویت قومی خودشان را به سایر آدمهای این سرزمین گسترش داده اند.
____
تصویر ویدیویی "بیژن جان قندوزی" به نام "گپ"



نظرات
خیلی دقیق و بر موضوع بسیار مهم که ریشه اش به نفع قومی است که همه دار و ندار این کشور را از بین برده و یا بدنام ساخته... و بنده هم از فرهاد دریا آوازخوان خیلی مستعد کشور این توقوع را نداشتم که همچو نا آگاهانه از طالب و برادرانش چنین تعریف کند... و جالب اینکه در آهنگهایی دیوهایی مست وی که خودش خیلی زیبا سروده... در آخرش میگوید: (هردو افغانیم هردو انسانیم) خیلی سوال بر انگیز است...
ما باید مثل کاوه جبران عزیز به مسایلی که خیلی زود در ذهن و فکر انسانهایی این سرزمین و بخصوص جوانان نا آگاه از طریق زیبا پردازی این هنرمندان و رسانه هایی سراپا بی برنامه تزریق گردیده تا مردم ما بیشتر از واقعیات تاریخی گذشته و به این شکل از حقایق گذشتگانشان ندانسته و پرده پوشی باشد که همه به نفع همان تک محورهایی میگردد که بنام قوم بزرگ و برتری هایی بی مفهوم که تکرارش را هم خاهیم دید و شنید میشود...ممنون
باید بدانید که شما خود در این سرزمین مهاجران استید و قبل از احمد شاه و میرویس لطف کنید تاریخ تان را در این سرزمین نشان دهید. و اگر به افتخارات خراسان و آریانا نگاه کنیم همه متعلق به تاجیکان میشود. هیچ اثری از موجودیت پشتون ها در آنزمان دیده نشده است و پشتون ها در مغاره کوه های سلیمان در میان رمه های بز و گوسفند میخوابیدند تا از شر سرما محفوظ بمانند و از تمدن اصلاً چیزی نمیدانستند. و شما که ادعاء وارثین نیاکان تان را نموده اید به همه معلوم است که طی 270 سال چه دستاوردی داشته اید بغیر از وطن فروشی و غلامی.
کاوه جبران عزیز را از اشعا خوبش میشناسم اما با خواندن این مضمون علاقه ام دیدم برایش چنان درخشان شد که به نقد و ادبیات کشورم یکبار دیگر باورمند شدم .
من هم منحیث یکی از زاده آتش و خون خواهش میکنم و قلم بدستان این سرزمین را به زانو مینشینم تا بنویسند . پاک باز باشند و راست بنویسند تا حدی که جعل اجازه ندهد جنازه شان در قبرستان دفن شود . این است نام و این است فردوسی گرایی .
و به جواب دوست عزیز که گویا قبل از پشتون ها ما وطن را فروخته ایم . آیا سند درستی در دست داری تا حرف هایت را ثابت کنی که ما وطن فروش استیم ؟ ما اسطوره ها داریم که از شنیدن نام شان ارزه به جانتان میاید چی رسد به یادآوری . امید همین قدر کفایتت کند چون حرام است بر تو سخن نیک .
امید کمی به مطالعه ای غیر مغرضانه ای ذهنت از تاریخ بپردازی مشکلت حل میشود...ممنون
panah mebaram barkhodawand yakta wa az sharre pashtunhaye raninda shoda
خیلی آهنگ زیبا, ملی وطنی و بیان کننده حقیقت امروزی افغانستان. این برای بار اول است که من یک آهنگ رپ را تا آخر میشنوم و خوشم می آید. فرهاد جان از سال های قبل متحد ساختن و براه راست آوردن افغانها را شروع کرده بود, اما حالا نسل های جوان را هم با خود یکجا کرده است. همه تان موفق باشید, افغانستان زنده و پاینده باد, چشم دشمنان اش کور باد. بیژن جان قندزی بیژن جان قندزی
لال بادشاه
افغانستان که جعل بود.......اما بازهم پسوند فارسی (ستان) داشت.
حالا روبا ه های مکار قبیله فریبی دیگری را شروع کرده اند. که حتی پسوند فارسی را هم خذف کرده نام کشوررا بیش از پیش به خاک سیه نشانده اند.
اگر متوجه باشید در متون پشتو کلا بحای ذکرافغانستان میگویند افغان ملی پولیس/ یا افغان ملی اردو / افغان حکومت / که واقعا معنی اش درست است .یعنی حکومت اوغان ها....حالا در فارسی هم میگویند پولیس ملی افغان ....خیانت بزرک وظلم که درین قرن 21 بالای ما میشه قابل تاسف است در حقیقت ما مردمان این عصر خیلی مردمان ضعیف سست ومطلوم استیم . تذکره های ما را درین روذها عصرحاکمیت کرزی فهیم خلیلی به (اوغان )دور دادند.تا حال در تذکره ها ملیت تاجیک هزاره ازبیک نوشته بود. حتی خکومت های مطلقه چنین جریت را نکردند.اما از ضعف ما درین دوره کرزی این خیانت راکرد .دیکر اینکه هموطنان عزیز این دولیت فاسد قصد دارد نام های تاریخی کابل را هم پشتو بسازد.چنانچه کریم خرم قصد داشت این کار را بکند اما موفق نشسد . خالا درخبرها اکر بشنووید نام پل چرخی را در تویزیون ملی میگویند سرخی پله/ باغ بابر را بابر بن / نوی شار....درینمورد هیچ کس حق ندارد اسم خاص را ترجمه کند.چیخاص که نام قدیمی و تاریخی هم باشد . اما قبیله گرا ها این کاررا در تلویزیون دولتی میکنند و برخلاف واؤه های قارسی را درین تلویزیون سانسور میکنند. که وزیر ادمک گونه فرهنک با خبر هم است اما سکوت میکند.
هموطنان عزیز:
ازین گفتن گفتن خسته هم شدیم کل ما گپ راهم میفهمیم ومیدانیم عانل چیست ...بیایید یک کار کنیم یک اقدم کنینم خودرا در کار بیاندازیم ووجدان خویش را هم ارام سازیسم. هر برادر که به فکرش چیزی می رسد از ظریق همین سایت وزین جاویدان نظریه را شریک بسازه تا کاری کرده بتوانیم. میشود یک روز جمع شده برویم به دیدن وزرای مربوطه یا پارلمان یا هرجایی دیگر .......واین مسولیت ایمانی وجدانی وتاریخی همه ماست... ..گفتار کاوه عزیز خوشم امد:
.....................................................................................................
این خاک واین هویت برای آنهایی که حقیقتشان در شناسنامههای شان نوشته نمیشود و از شنیدن نام سرزمینی که به زور و جعل بالایشان نهاده شده است، رنج میبرند، کمتر از بیهویتی و بیوطنی نیست.............................................................
واقعآ هنرمندان و نویسندگانی بودند و هستند که با چنین حرکات نا آگاهانه چنین نمودند و چنین مینمایند.
All the comments you have given in this page are rubbish, you would not achieve yours dirty aim by saying all these none sense the pashtoon nation, you can only bring violence, bloodshed, crime, discrimination in afghan land, read your history all the exams you have given you are field, and remember you sold yourself and yours motherland many time this time to the world biggest power USA but it’s also defeated.
موضوع دیگر این است که از نوشته های شما عزیزبه صراحت پیداست که شما انسان قوم گرا و زبان گرا استید، چگونه با داشتن چنین افکار مغرضانه دیگران را به همبستگی دعوت می نمایید؟ میدانید با این مقالهء ناشی از نفرت تان با زبان ها و اقوام دیگر، تا چه حد خود را خوار و زبون تبارز داده اید؟ چرا آگاهانه و غیر آگاهانه در جان وطن و وطن داران تان افتاده اید؟ و یا فکر می کنید با نگارش همچون مقالات، به شهرت و محبوبیت تان می افرایید؟ هرگز جانم! به خطا افتاده اید!؟ و یا دوستانی که در بالا به خود اجازه داده اند هنر مندان را نام گرفته توهین کنند، خود تا حال چه کرده اند؟ چه خدماتی را به این وطن انجام داده اند که بالای دیگران این قدر گستاخانه و جرئت مندانه تاخت و تاز می نمایند؟ لطفا نخست از معنای واقعی آزادی بیان و دیموکراسی خود را خوب آگاه بسازید بعدا مقاله و نظر بنویسید! عادت کنید که کمی دور تر به اطراف تان نگاه کرده بتوانید، تحمل از خود کرده بلند تر ها را داشته باشید و کوشش نکنید با پایین آوردن دیگران خود را بلند و بزرگ جلوه دهید. حالا فکر می کنم دیگر سوژه ها برای نوشتن مقلات شما خلاص شده است که بر جان هنر مندان افتادید. متآسفم و وای بر شما!!!
اگر متوجه حرکات فرهاد دریادر موقع صدا زدنش برای اخذ جایزه اش در جشنواره ششم موسیقی که از طرف بیات براه افتاد بود - می بینید که فرهاد دریا دستهایش را بطرف حاضرین تالار تکان داده و از آنها میخواهد که برایش ایستاد شده و کف بزنند- بسیار مسخرف / اینها مردم را مجبور به ایستاد شدن مینمایند/ و چشم پرستوجان و استاد ارمان و استاد خیال را صدقه که برایش ایتاد نشدند.